تبلیغات
پا به پای آزادگان - روزی که به خانه برگشتم
پا به پای آزادگان
ما برآنیم تا نام و یاد آزادگان را زنده نگه داریم
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
خاطره بسیار زیبا و جالب از آزاده عزیز حمید حیدری که آدرس وبلاگشون در پایین متن هست و البته برای خواندن ادامه متن به ادامه مطلب رجوع کنید !
نمیدونم چرا ، ولی برای نوشتن این روزها خیلی بیقرارم .

شاید کمی سبک تر بشم ، شاید دنبال یه چشم تر یا یه دل تر تری میگردم تا کمی از سنگینی دلم کم کنه .

سنگینی ای که 23 سال باهامه ... و هنوز نتونستم سیرِ سیر برای دلم ببارم ...

داستان یه بغض بزرگه که دیگه غده شده و من هنوز بعد این همه سال سبکش نکردم.... شاید این تنها راه ممکن برای سبکتر شدن اون باشه ... با دوستام تقسیمش کنم شاید کمی سبک تر بشه ...

همه ی خوشحالی آزادی یه طرف ولی نگرانی این سه روزه بعد از آزادی تا رسیدن به خونه یه طرف .

شبی که از مرز تحویل گرفتن مون و سوار اتوبوس های ایرانی شدیم و حرکت کردیم شب خاطره انگیزی بود .

وقتی از اولین تپه های کنار مرز محل تبادل اسرا گذشتیم ، نگاهی به پشت سرم انداختم ، از لابه لای صورتهای شاد و نگران دوستان هم اردوگاهی ، شیشه عقب اتوبوس رو نگاه کردم  ،  تاریک بود ولی مطمئن بودم دیگه عراقی ها دنبال مون نیستند ، دیگه آزاد شده بودیم ...آزاد آزاد ...

نمیدونم چقدر رفتیم ولی قبل از اذان صبح به پادگانی رسیدیم و اونجا مستقر شدیم . بچه های دیگه ای از اردوگاه های دیگه هم بودند ولی دیگه به اونا توجه ای نداشتیم ...(البته این برای اسرا مفهوم خودش رو میده که وقتی میگم با دیدن اسرای دیگه توجه ای نداشتیم یعنی چه... در دوران اسارت آرزومون این بود که لااقل یه اسیر جدیدی میدیدم و از وضع ایران باخبر میشدیم . یادمه وقتی به اردوگاه 17 منتقل شدیم ( تابستان 68) حدود یکسال و نیم از عمر اسارت اسرای جدید میگذشت ولی قدیمی ها همه دور و بر اسرای جدید میگشتن تا شاید خبری از ایران و جبهه و ... دست شون بیاد مخصوصا اگر اسیر جدید همشهری یا هم استانی یا از لشکر خودمون بود)...حالا دیگه به مام وطن رسیده بودیم و هر خبری هم که بود مهمتر از خود وطن نبود انگار دیگه برامون مهم نبود چه خبره !

نماز صبح زیبایی رو خوندیم که شاید ..نه مطمئنم دیگه تکرار نمیشه...بعد نماز بازم دور وبر دوستان بودیم تا آخرین لحظات با هم بودن رو تجربه کنیم

آخرین دیدارهای که دیگه به ابدیت می پیوست و ما نمیدونستیم ..

آخرین با هم بودن ها با اوناییکه شب و روزمون کنارهم بود ...

آخرین بودن ها با کسانی که شونه به شونه هم میخوابیدیم...

دست تو دست هم ساعات آزادباش مون رو قدم میزدیم

چشم تو چشم هم نگرانی هامون رو تقسیم میکردیم

پا به پای هم روزهای دربندی رو با گامهای استوار امضا میکردیم

توی یک ظرف غذا میخوردیم و توی یه لیوان آب

لباس همو شستن رو افتخاری برای خودمون میدونستیم... وصله زدن به لباسهامون رو به شوخی میگرفتیم

خیلی وقتا با غم هم گریه میکردیم و باشادی هم ریسه میرفتیم ...

نمیدونم چرا ، ولی برای نوشتن این روزها خیلی بیقرارم .

شاید کمی سبک تر بشم ، شاید دنبال یه چشم تر یا یه دل تر تری میگردم تا کمی از سنگینی دلم کم کنه .

سنگینی ای که 23 سال باهامه ... و هنوز نتونستم سیرِ سیر برای دلم ببارم ...

داستان یه بغض بزرگه که دیگه غده شده و من هنوز بعد این همه سال سبکش نکردم.... شاید این تنها راه ممکن برای سبکتر شدن اون باشه ... با دوستام تقسیمش کنم شاید کمی سبک تر بشه ...

همه ی خوشحالی آزادی یه طرف ولی نگرانی این سه روزه بعد از آزادی تا رسیدن به خونه یه طرف .

شبی که از مرز تحویل گرفتن مون و سوار اتوبوس های ایرانی شدیم و حرکت کردیم شب خاطره انگیزی بود .

وقتی از اولین تپه های کنار مرز محل تبادل اسرا گذشتیم ، نگاهی به پشت سرم انداختم ، از لابه لای صورتهای شاد و نگران دوستان هم اردوگاهی ، شیشه عقب اتوبوس رو نگاه کردم  ،  تاریک بود ولی مطمئن بودم دیگه عراقی ها دنبال مون نیستند ، دیگه آزاد شده بودیم ...آزاد آزاد ...

نمیدونم چقدر رفتیم ولی قبل از اذان صبح به پادگانی رسیدیم و اونجا مستقر شدیم . بچه های دیگه ای از اردوگاه های دیگه هم بودند ولی دیگه به اونا توجه ای نداشتیم ...(البته این برای اسرا مفهوم خودش رو میده که وقتی میگم با دیدن اسرای دیگه توجه ای نداشتیم یعنی چه... در دوران اسارت آرزومون این بود که لااقل یه اسیر جدیدی میدیدم و از وضع ایران باخبر میشدیم . یادمه وقتی به اردوگاه 17 منتقل شدیم ( تابستان 68) حدود یکسال و نیم از عمر اسارت اسرای جدید میگذشت ولی قدیمی ها همه دور و بر اسرای جدید میگشتن تا شاید خبری از ایران و جبهه و ... دست شون بیاد مخصوصا اگر اسیر جدید همشهری یا هم استانی یا از لشکر خودمون بود)...حالا دیگه به مام وطن رسیده بودیم و هر خبری هم که بود مهمتر از خود وطن نبود انگار دیگه برامون مهم نبود چه خبره !

نماز صبح زیبایی رو خوندیم که شاید ..نه مطمئنم دیگه تکرار نمیشه...بعد نماز بازم دور وبر دوستان بودیم تا آخرین لحظات با هم بودن رو تجربه کنیم

آخرین دیدارهای که دیگه به ابدیت می پیوست و ما نمیدونستیم ..

آخرین با هم بودن ها با اوناییکه شب و روزمون کنارهم بود ...

آخرین بودن ها با کسانی که شونه به شونه هم میخوابیدیم...

دست تو دست هم ساعات آزادباش مون رو قدم میزدیم

چشم تو چشم هم نگرانی هامون رو تقسیم میکردیم

پا به پای هم روزهای دربندی رو با گامهای استوار امضا میکردیم

توی یک ظرف غذا میخوردیم و توی یه لیوان آب

لباس همو شستن رو افتخاری برای خودمون میدونستیم... وصله زدن به لباسهامون رو به شوخی میگرفتیم

خیلی وقتا با غم هم گریه میکردیم و باشادی هم ریسه میرفتیم ...

با صبوری تمام به حرفهای ده ها بار تکرار شده ی هم گوش میکردیم و برای قصه های غم انگیز هم چنان غصه میخوردیم که انگار بار اوله داریم میشنویم و برای خاطره های شاد دوران آزادی مون چنان قهقهه سر میدادیم که انگار بهترین جک و لطیفه دنیا را تازه شنیدیم

اسم داداش و آبجی و پدر و مادر همو میدونستیم ...اینکه چند سال شونه...چیکاره اند و شکل و قیافه شون را حتی بدون عکس شون میتونستیم تصور کنیم

از افرادیکه به خانواده مون اضافه میشد یا کم ،خبر داشتیم ...

هرچند که فاصله استانها مون زیاد بود ولی فاصله دلهامون کم شده بود

یکی لر بود یکی فارس ،یکی ترک ...یکی بلوچ ،

یکی لهجه شمالی داشت و دیگری لهجه اصفهانی داشت و اون یکی شیرازی و... ،

ولی همه مون زبون همو میفهمیدیم چون قبل از زبون با دلمون حرف میزدیم ..اونجا ما همدلی رو فهمیده بودیم که چیه !

شاید این روزها نمیشه فهمید که جای یکی دیگه کتک خوردن چه لذتی داره ولی اینو حاج مهدی توتونچیان و جعفر عباس نژاد توی استخبارات صدها بار مزه کردند و هنوز هم زیر زبون شون هست...

شاید هیچکی مثل هیبت الله ندونه که خالی کردن سطل ادرار همبنداش  زیر کابل و شلاق سربازان عراقی طوریه که زمین نریزه چه لذتی داره ؟!!،چرا که اگه میریخت باید با هر روشی که سربازای عراقی میگفتند تمیزش می کرد و کتک مفصلی میخورد (خوندنش هم حال آدمو بد میکنه ...نه؟)

مزه دوش آب یخ گرفتن در زمستان صحرای رمادیه بخاطر اینکه مجروحان و پیرمردها و کم سن و سالها بتونند با آب گرم دوش بگیرن را نمیشه خیلی راحت چشید ولی هرکدوم از ما هنوز مزه ش زیر زبون مونه ....بگذریم....

ندونسته توی اوج خوشحالی داشتیم بسیاری از خوشی هایی که هیچوقت دیگه ای نمیتونستیم  تجربه شون بکنیم  رو از دست میدادیم ...خوشی های واقعی

           

 

موقع ظهر دوباره راه مون انداختند و  سوار اتوبوس ها شدیم .  وارد شهر که شدیم انبوه مردم بودند که فاصله نک انگشتان پا شون با لاستیک بی احساس اتوبوس های شادی ، بعضی وقتا دلهره آور بود ؛ و وقتی بچه ها رو میدیدیم ذوق میکردیم...آخ که دیدن این چهره های معصوم و پاک چه صفایی داشت ... آخه ما 4 پنج سال اصلا بچه ندیده بودیم...من که انقدر دوست داشتم یکی از این بچه ها رو بغل میکردم و لپ های قشنگ شون رو به لبم میچسبوندم تا دلم خنک شه ...

همراهان مون میگفتند که مقصد بعدی مون پادگان الله اکبر ه  ...هنوز نرسیده به پادگان الله اکبر  از تعداد دوستان مون کم شدند بچه های استان های میزبان و همجوار رو از ما جدا کردند تا به خانواده هاشون تحویل بدن . تازه داشتیم میفهمیدیم که کم کم داریم کم میشیم ...

 شب را توی پادگان الله اکبر گذروندیم ؛  اولین سئوال ها ، با فرم هایی که اطلاعاتی از وضعیت خودمون  و محل اسارت و اردوگاه مون و اتفاقاتی که افتاده بود رو باید مینوشتیم و اینکه اگر از کسی شکایتی مبنی بر آزار و اذیت داشتیم ... تو دلم گفتم برای ذغال همون روسیاهی بسه ، آتیش زدنش گرم که نمی کنه هیچ بلکه سردرد رو حتما به همراه داره ....

بعدش با یک هواپیمای نظامی سی 130 به سمت تهران راه افتادیم . وقتی سوار میشدیم فهمیدیم بازم تعداد مون کم شده .  هرچی به سمت تهران میومدیم از تعدادمون  کم و کمتر میشد . داخل هواپیما که بودیم فضایی شبیه موتورخونه یک بیمارستان رو داشت ، همه جاش لوله بود و سر و صدای عجیب و چاله های هوایی باعث میشد تا یاد تویوتا های جبهه بیفتیم . کمی استرس داشتیم که نکنه بعد از این همه مدت این مرکب ما رو سالم به مقصد نرسونه. ولی بازم ته دلمون صاف بود که بیخیال حالا دیگه هرجا بیفتیم ایرانه ...

تا رسیدیم به تهران ، توی فرودگاه ، بچه های تهران رو جدا کردند خیلی هاشون رو هنوز ندیدیم و جاشون توی دلمون کوچیک و کوچیک تر شده ، ولی هنوز هم علی رغم فراموشی اسمها شون ، مهرشون و یادشون میتونه نمایی از چهره شون روگردگیری کنه ...

                  

 

بعد  ما رو به پادگان لویزان بردند که محل جمع آوری اسرا بود و معاینات پزشکی و دستورات خاصی میدادند که اون وقت توجه نداشتیم ولی الان اعتقاد دارم ما باید حداقل یکی دو ماهی اونجا آموزش میدیدیم و فاصله چند ساله از اجتماعی که دیگه بعداز جنگ پوست انداخته بود را لمس میکردیم .

توی پادگان یک دست کت و شلوار و پیراهن و یه نیم سکه و بیست هزار تومن پول به ما دادند .

صبح روز 7 شهریور ما رو برای دیدار مقام معظم رهبری به بیت بردند ... چند تا از بچه محل هام رو اطراف بیت دیدم البته سپاهی بودند و محافظت از بیت ماموریت شون بود

ناهار را توی پادگان خوردیم ، پلو عدسی بود که سربازا بهش میگفتند ساچمه پلو ولی هم زیاد بود و هم خوشمزه اولین باری بود بعد این همه سال اینهمه غذا خورده بودم و هنوز دو سوم بشقابم پر بود

عصر روز 7 شهریور قبل از اینکه به سمت فرودگاه بریم حال بعضی از دوستان بد شد و بردن شون بیمارستان ولی من خوب بودم...بعدش حرکت کردیم به سمت فرودگاه ..توی فرودگاه باز چند نفر دیگه حالشون بد شد و اونا رو بردند بیمارستان و چند نفری از بچه های شمال مونده بودند قرار بود بریم فرودگاه دشت ناز ساری و هواپیماش هم باز سی۱۳۰ بود ....مقدمات پرواز رو انجام دادند و به سمت سالن پرواز رفتیم وسط های راه من دل پیچه گرفتم و به مسئول مون گفتم  اونم به مقامات فرودگاه گفت ولی آمبولانس ها رفته بودند منم توی لیست پرواز قرار گرفته بودم تنها کاری که تونستند بکنند این بود که لیست پروازم رو از ساری به نوشهر انتقال دادند 

گفتند که با مراقبت پرواز کنم و به هرحال سوار هواپیمایی از شرکت هواپیمایی آسمان شدم  و به سمت نوشهر بلند شدیم از رشته کوه های البرز که میگذشتیم آسمان ابری بود و بر فراز ابرها حس نویی را تجربه کردم  و بعدش هوا صاف و آفتابی شد کمی نگذشت که دیگه از گوله های پنبه ای سفید و نزدیک ابر خبری نبود ولی زیر پایمان فقط و فقط آبی بود با تک رشته هایی کوچک و سفید که وقتی بزرگتر میشدند ناگهان در نواری قهوه ای محو میشدند که خیلی راحت میشد فهمید برفراز دریای مازندران آسمانی آشنا را تجربه میکنیم  یه لحظه فکر کردم دارم خواب میبینم و محکم چشمم رو بستم تا نکنه بیدار شم طوریکه پلکم تو هم رفت و سوزش گرفت و تازه فهمیدم بیدارم چون اگه خواب بودم همین سوزش باعث بیداریم میشد و اونوقت تنها منظره جلوی چشمم سقف بد قواره و تکراری آسایشگاه بود ...در نوشهر برزمین نشستیم و آمبولانسی آمد تا من رو به بیمارستان ببره..گفتم حالم خوبه و مشکلی ندارم ومسئولی که تحویل مون گرفت زیر بار نرفت زنگ زد به مقصدی که قرار بود تحویلمان بدهند و از انها کسب تکلیف کرد و اونا هم گفتند اشکالی نداره بزارین بیاد و اگه مشکلی بود خودشون مدیریت میکنند

سوار یک تویوتای سپاه شدیم سه نفر بودیم ... نمیدانم راننده تند رانندگی میکرد یا اینکه سواری نکردن چندساله ما باعث شده بود احساس کنیم تند میره ، ولی مسئولی که همراه مون بود همیشه تذکر میداد که احتیاط کنه . به هر حال محمود آباد  که رسیدیم دو نفر مونده بودیم و از آنجا من تنها با یک تویوتای آبی رنگی که از سپاه آمل آمده بود به سمت آمل حرکت کردم  .  اینبار راننده خیلی با احتیاط می راند...

از کمربندی محمود آباد گذشتیم و به آمل که رسیدیم از میدان نیمه کاره ای که بعدها هزارسنگر اسم گذاری شد گذشتیم من از بین جمعیت خیلی ها رو شناختم ولی کسی به ما  توجه نمیکرد و ما رو ندید چون همه ی حواس ها به سمت مقابل جلب بود, مسیر ورود اسرا

باید میرفتیم به یک پایگاه سپاه و چندنفر دیگر از اسرایی که  آنروز آزاد شده بودند از طریق فرودگاه دشت ناز ساری آمده بودند و منتظر بودند تا من به آنها ملحق شوم.

به پایگاه سپاه رسیدیم و  در درب ورودی پایگاه داداش محمدرضا رو دیدم چاق شده بود  درحال کنترل جمعیت بود تا به داخل پایگاه نیان ....گشتم تا بقیه  رو نیز ببینم ولی چندتا از بچه محلها رو دیدم و همین . ابراهیم قاسمی ، داداش قاسم ، همبند کمپ ده ای ام رو دیدم که وقتی ازش خبر گرفتم گفت دو روز پیش رسید خونه . از داداش سعید و داداش محسن و احمد خبری نیود نمیدونم چرا ولی دلم شور میزد داداش سعید دایم به جبهه بود و ...

سوار یه مینی بوس شدیم و پس از لحظاتی راه افتادیم . مسیر پر بود از جمعیت و فضای خیابانها تغییر زیادی نکرده بود..دوباره برگشتیم به سمت میدان نیمه کاره هزار سنگر . ماشین آتش نشانی وسط میدان پارک بود و بالای ماشین چهره ای جلب توجه میکرد ..آره پسرخاله مرتضی بود  با لباس آبی آتش نشانی که با لباس الان کلی فرق داشت...هرچه جلوتر میرفتیم رنگ شهر و مردمش نمایان تر میشد...

کمی از میدان هزار سنگر نگذشته بودیم که ما رو از مینی بوس پیاده کردند و سوار یک کامیون نظامی که عقبش به شکل خاصی برای قرار گرفتن ما و تماشا دادن مردم طراحی شده بود شدیم . حلقه ی گلی هم به گردن مون انداختند .

خیابان ها پر بود از مردمی که به استقبال آمده بودند . به جمعیت که نگاه میکردم ، یه کم احساس دوری چند ساله زیر رنگ لباس ها و مدل موهای جوان ها بیشتر حس میشد . مسیر حرکت مون برای رسیدن به خونه کمی نزدیک شده بود و کم کم به کوچه یزدان پناه رسیدیم . فکر کردم باید پیاده شوم ولی مسئول گروه استقبال گفت باید به مسیرمون ادامه بدیم . درست روبروی کوچه مون بودیم دیگه چهره ها همه آشنا بودند . بیشتر جوانها منو میشناختند و دست تکان میدادند و صدام میزدند و به همدیگه نشون میدادند . کم سن و سال ترها  از بزرگترها میپرسیدند : "کدوم یکیه؟ " . دخترها با حالت خاص خودشون که ناشی از حجب و حیا بود ، به همدیگه زیر چادری نشونی میدادند ، هرچند همسن و سالهای من تقریبا همه شون باید ازدواج کرده بودند .

بزرگترها کمی چهره شون تغییر بیشتری داشت ، موها سفید و خاکستری شده بود و میشد جای  خالی خیلی از پیرها رو حس کرد اونایی که سرکوچه ها و مغازه ها پاتوق همیشگی شون بود و دیگه نبودند . به سر کوچه مسجد امام حسین رسیده بودیم و کوچه  رو با شاخه های همیشه سبز سرو و گلها آذین بسته بودند و دیگه لامپ ها نورشون داشت آشکارتر میشد . ولی باز به مسیر ادامه دادیم ناگهان یکی از اکیپ محافظ اومد درگوشم گفت حمید هروقت بهت گفتم بیا پایین سریع ، ازین زیر بیا پایین . نگاش کردم نمیشناختم ، ولی کنار چرخ های ماشین محمد موسوی رو دیدم . خیلی ذوق کردم که او هست ، داداش علی ،قل دوران نوجوانیم بود که شهید شده بود . به من گفت : "هر وقت رحمت گفت بیا پایین " . متوجه شدم اونیکه به من اول گفته بود ، رحمت از بچه های کمیته اون موقع بود .

تقریبا یکی دو کیلومتری از کوچه مون دور شده بودیم که رحمت گفت: " برو پایین " و منم داشتم از ماشین پایین میومدم که اونی که بلندگو دستش بود و هی به مردم  صلوات و مدح هدیه میداد اعتراض کرد که : " برادر رحمت این چه کاریه؟؟ آزاده رو کجا میبری..." . به هر حال دیگه دیر شده بود و من از ماشین پیاده شدم و برای یک لحظه احساس کردم وسط  بازوان مردم دارم خفه میشم ،که محمد و چند نفر دیگه از دوستان منو  از جمعیت جدا کردند و خیلی سریع به داخل ساختمان کمیته بردند... از در وارد شدیم و داخل اتاق افسر نگهبان شدیم همه روبوسی میکردند و خوشحال بودند و من هم ...

داشتم روی صندلی مینشستم که عکس سید جواد را دیدم - بچه محل مون  و دوست بابام -  مغازه تره بار فروشی داشت ول کرد و اومد کمیته و پاسدار شد. ماتم زده بود ، از یکی پرسیدم : "کی ؟" .  داشت جواب میداد که یه پاسدار جوان به بغل دستیش گفت  : " پس اسیر قدیمیه ..." و رحمت گفت : "چند ماه بعد اسارت شما شهید شد توی همون منطقه... " .

چند لحظه بعد راه افتادیم و به سمت محله حرکت کردیم . چون برعکس مسیر جمعیت حرکت میکردیم خیلی زود رسیدیم .از ماشین پیاده م  کردند و خواستم حرکت کنم که ناگهان دیدم دارم میرم روی هوا . خواستم پامو محکم کنم که دیدم رو هوام و روگردن یکی سوارم . هرچی گفتم بزارینم پایین نشد که نشد.

چند نفری دور و برم بودند و نمیزاشتن دست کسی بهم برسه ، ولی بازم دستهای زیادی به من میخورد و بعضا دور گردنم حلقه میشد و منو به سمت خودش خم میکرد و اهالی محل و همسایه های کوچه مون هم از پنجره و در و دیوار استقبالم میکردند .  درب همه منازل باز بود و توی اون همه شلوغی راحت میشد چشم های خیس زیادی رو دید . به خونه هایی که میدونستم رزمنده ی پا به جبهه داشتند که میرسیدم دلم هری میریخت. تو دلم میگفتم : " نکنه فلانی شهید شده باشه و الان مادرش دلش درد بیاد ، نکنه اون یکی مفقودشده باشه و الان چشم منتظر مادرش نگران تر بشه و ضربان قلبش بالا بره ! " .  ولی نه! نگاه شون چیز دیگه ای میگفت ..مثل نگاه مادر علی موسوی که داشت به من میگفت : "خوش اومدی علی من! " .  همه شون یه نگاه مادرانه داشتند ... عین مادر...

به اول کوچه که رسیدم دیدم ورودی کوچه رو با شاخه های سرو و گل و سبزه آذین بستند و پرچم های دست نوشته خوشآمدگویی دیوارهای اطراف رو پر کرده بود . ولی یکیش به دو دلیل برام خیلی قشنگ بود، اول اینکه نوشته بود : " حمیدجان به خانه ات خوش آمدی " دوم امضای زیرش  " ازطرف خانواده " ...

   

 

اول کوچه داداش سعیدم رو دیدم . شاید قبلش دیده بودم ولی اون لحظه تازه حواسم بهش جمع شد . همون بالا خدا رو شکر کردم که اون هست و ....

دیگه به چند متری خونه رسیدیم . بازم اجازه نمیدادند بیام پایین . خیلی دوست داشتم میومدم پایین و خاک جلوی دروازه رو میبوسیدم و می بوئیدم سجده شکر میکردم و بعد وارد خونه میشدم ، ولی نشد ...

همون دروازه ساده و رنگ و رو رفته بود . درخت انجیر کنارش  با اینکه خیلی از شاخه هاش رو زده بودن بازم خیلی بزرگ شده بود و درخت خرمالو و پرتقال نمیزاشت خوب خونه رو ببینم . دیگه داخل حیاط شدم و همه دوطرف یک کوره راه پر شده بودند و به نوعی کانالی ایجاد شده بود اینبار تونل شادی بود و عشق ...دیگه نه وحشتی داشت و نه مرگ نام میگرفت .

چهره ها همشون مهر بود و صفا ... داداش غلام که یه بچه کوچولو توی بغلش بود با خانمش شهین خانوم  و کنارشون یه پسر چشم سیاه خوشگل که عکسش رو برام فرستاده بودند ..امین ...

اوخ بمیرم خاله فرنگیسم چقدر شکسته شده  و  خاله معصومه کنارش ایستاده بود و نمیدونم کدومیکی شون داشتند اسپند دود میکردند.

بچه های کوچیکی که هیچکدوم شون آشنا نبودند ،  الا نگاه شون ...

جوونهایی که چهره همه شون آشنا بود ولی نگاه شون  رو زود برمیگردوندند و وقتی صورتشون دوباره بر میگشت همه خیس و چشمها همه  قرمز و پلک ها متورم بود ...

دختر عموها ، عمه ها ، خاله ها و دایی ها؛ و پسر عموها ، عمه ها و خاله ها و ...همه شون با تغییرات عمده ای در چهره  که نشان از تغییر عمده توی زندگی شون بود رو توی حیاط میشد دید . دخترهای همسن و سال خیلی تغییر کردند و خیلی ها شون یکی و بعضی هاشون دوتا بچه قد و نیمقد کنار دستشون یا توی بغلشون داشتند . سرم رو بلند که کردم ایوان کوچک چوبی خونه رو دیدم که شدیدا حفاظت میشد تا کسی از پله ها بالا نره . اون بالا هم چندتا چهره خیلی خیلی خاص بودن که یکی شون اصلا برام آشنا نبود ولی ازنگاهش میشد فهمید خاص هست .

دیگه وسط حیاط بودم و در قسمت سیمانی فرش شده قدیمی حیاط  ، که دوطرفش باغچه بود . یکطرفش سیمانی شده بود و فاصله من تا زیر پله ها  در دو طرف آدمها ایستاده بودند و نگاه میکردند و صلوات پی در پی نثار میشد . دیگه من رو آروم از شونه گذاشتند پایین انگار که یک شی گرانبها رو دارن جابجا میکنند . اولش خنده ام گرفته بود ولی ناگاه ذهنم رفت توی اردوگاه و موقعی که وارد اردوگاه میشدیم و تونل مرگ جلوی چشمهام اومد...خدایا این چه حکمتیه ، فاصله بین گاه ذلت و اوج عزت چقدر کوتاهه ... 

اینجا بود که برای چندمین بار به خودم گفتم : حیف حمید ..حیف که همه ی اینا خوابه و الان چشم باز میکنی میبینی توی اردوگاه هستی  و هنوز اسارت ادامه داره ، ولی نه ...معمولا توی خوابهای آزادی این چند ساله توی این لحظه از خواب می پریدم و سقف آسایشگاه عذاب آورترین منظره بعدش بود ... نه ..نه ..دیگه خواب نیست .

 از پله ها میخواستم بالا  برم، خوب دور و برم رو نگاه کردم  توی چشمها رازی بود ، غم ، اضطراب ،ترس نمیدونم چی بود که نمیذاشت همه ی اونا شاد باشند . یه شادی تصنعی خنده های الکی ،و رو برگرداندن های ناگهانی داشت اذیتم میکرد . ولی بازم نفهمیدم چی شده .

دوباره توی ذهنم همه رو حاضر غایب کردم آره بابام رو ندیده بودم ....از پله ها رفتم بالا خیلی آروم و آهسته ..نمیزاشتند تند برم ...وارد ایوان که شدم  خواهرم رو بخاطر زیادی گریه و شیون بردند توی اتاق و اولین دستی که دور گردنم حلقه شد دستان مهربان خاله فرنگیس بود . آهسته و آروم ، بدون اینکه به گردنم فشار بیاره خودش رو بالا کشید و صورتم رو بوسید یکی اینور یکی اونور ، بعدش دوتا دیگه و  بعد یواش در گوشم گفت اینام از طرف اونیکه میدونی ...میدونستم کی رو میگه : مادر .....

آخه اون اون روزا نزدیک به سیزدهمین سالگرد وفاتش بود ...وقتی اول راهنمایی رو تموم کردم و قرار بود برم دوم ...

 اشک توی  چشمام حلقه زد و کاسه چشمم پر شد از اشک ، ولی با گشادکردن پلک هام ،قورت شون دادم ،نزاشتم اون لحظه زیبای دور و بری هام با اشک خراب  بشه . فکر میکردم همه منتظر بودند تا اشک منو ببینند و ببارند ، خیلی سعی کردم همه شو قورت بدم نشد و شبنم کوچکی ته مژه هام نشست . برای اینکه اینم نبینند بهترین جاییکه فکر میکردم میتونم قایمش کنم روی شونه های خاله بود یواش چشم هام  رو به شونه هاش ساییدم  ، درحالیکه شونه هاش می لرزید ...

بعدش توی ایوان ، عمه و خاله و بقیه ...همین موقع داداش سعید اومد جلو  بغلم کرد ولی میدونستم که اونم کاسه چشمش زیادی گشاده و برای عوض کردن جوی که میرفت تا سیلاب رودخونه چشمها رو ببار بیاره ،دستش رو به سمت چهره خاص ناشناخته کرد و گفت : " معرفی میکنم خانمم ...رقیه خانم که به احترام آبجی رقیه خودمون و به یاد این روز و حضور شما ازین به بعد آزاده صداش میزنیم..." . خیلی ذوق کردم و خوشحال شدم  ، ولی دلم برخلاف میلش نخندید .

وارد اتاق شدم . بابام گوشه اتاق نشسته بود . چقدر پیر شده بود رفتم طرفش ،  منو بغل کرد و بوسید ، محکم فشار داد ولی زورش کم شده بود . عمو و شوهر خاله و شوهر عمه و پسرخاله بزرگ و داییم کسانی بودند که هنوز هم میشه چهره شون رو در اون لحظه بیاد آورد .

چند لحظه گذشت و داداش سعید اومد و گفت : "بیا بیرون" .  رفتم بیرون دیدم قاسم قاسمی ، دوست همبند من  که از لحظه اسارت تا ۲ سال پیش باهم بودیم توی ایوان خونه هست و بغلش جایی بود که میشد خاطرات زیادی رو درش پیدا کرد . بعداز چند دقیقه گفتند برای مهمانها و مردمی که به استقبال اومدند صحبت کن و من هم بلندگو رو گرفتم و صحبت کردم و ازشون تشکر کردم و خوشحالیم رو ابراز کردم و از خانواده ها و همسایه ها و فامیلها تشکر کردم و از خانواده شهدا و دوستان شهیدم داشتم عذر خواهی میکردم که دیدم انگار بمبی داخل جمعیت منفجر کردند . همه شروع به گریه کردند و مخصوصا فامیل بیشتر...سریع حرفم رو جمع کردم و یکبار دیگه به همه نگاه کردم  از لحظه ورود به حیاط  یه حس خاصی داشتم و انگار یک گمشده ولی هرچی گشتم متوجه نشدم . بابام که بود و نمیشد از بود و نبود همه ی فامیل هم مطمئن بود .

یه لحظه  فکرم رفت به سمت احمد ، آره داداش کوچیکم ...هنوز ندیده بودمش شاید هم دیده بودمش و نشناختم ، آخه وقتی میرفتم ۱۵ سالش بود . نمیدونم کی کنارم بود ، ازش پرسیدم :" احمد ما کجاست نمیبینم " ..گفت :" همین دور و برهاست ندیدیش ؟ " . گفتم : "پس خدا رو شکر حتما نشناختمش ..." .

نمیدونم چند ساعت بعد ولی برای مهمونا شام تهیه دیده بودند ، خانمها توی حیاط ما و آقایون هم توی حیاط همسایه بغلی مون جا شدند و برای صرف شام  مهیا شدند و بعد شام هم مهمونا می اومدند و دید و باز دید . دوستان یکی یکی می امدند و خیلی باصفا بود و خیلی ها آمدند و خیلی ها نیومدند و خیلی ها هرگز نتونستند بیان آخه اونا توی آسمون برای خودشون مراسم استقبال راه انداخته بودند ، مثل قاسم ،اکبر ،حسن ،هادی ،حسین ،محمد ،علی  ، عبدالله و...

توی اتاق نشسته بودم  که دیدم یکی میپرسه : " رحمت اکبری رو اونجا ندیدی " . گفتم : " رحمت؟ مگه اسیر شده؟ " گفت : " آره " ، بعدش گفت : " حسین ... و حسن  و  ولی الله و ....اینا هم مثل اینکه اسیر شدند ... " . به بغل دستیم که الان نمیدونم کدومیک از دوستام بودند گفتم : " این احمد نامرد ما رو نشونم بده من اصلا نشناختمش " . گفت : " کی ؟ " گفتم : " داداش احمدم..." گفت : " اون نیست فکر کنم سربازی باشه ...قرار بود مرخصی بگیره بیاد!!! " .

چندساعتی گذشت و بعداز اینکه همه ی مهمونا رفتند ، ما رفتیم توی خونه خودمون و دیگه همه ی اونایی که مونده بودند خیلی خاص شدند . ولی باز اون نگاه و چشمها همچنان بی تاب بودند . یه دوری توی خونه زدم که دیدم محمد موسوی اومد و گفت : " بیا پایین ..." رفتم پایین ،  طبقه همکف سه تا اتاق گلی قدیمی بود معمولا به اجاره میدادیم ..گفت : " اینجا خونه منه چند سالیه که اینجا میشینم "  و خندید  و منم خندیدم ...بعد گفت : " بیا بریم بیرون .میریم خونه فلانی برای حموم و دوش گرفتن " . گفتم : " ول کن فردا میریم حموم محله " گفت : " نه منتظرند بد میشه بیا بریم " .

به هر حال من و محمد و ابراهیم قاسمی و رحمت رفتیم .

محمد و من رفتیم توی حموم و حسابی مشت و مال و بعدش هم اومدیم بیرون وفکر کنم حدود 2-3  شب بود بساط چای و شربت و هندوانه پهن بود و نشستیم ، ولی من گلوم شده بود اندازه یک کوه و اصلا نمیتونستم چیزی بخورم . نشسته بودیم و صحبت مون هنوز گل ننداخته بود که دیدم رحمت و ابراهیم شروع کردند به صحبت و یکی این میگفت و یکی اون ...از جنگ و جبهه و محله و شهدای محله و دوستانی که شهید شدند و دوستانی که مفقود شدند و خبری ازشون نیست و احتمال اسارت شون زیاده و ازمن خبر میگرفتند که رحمت اکبری و ولی تقی زاده و حسن فاطمی و ....ازشون خبری شنیدی که اسیر شدند یا نه؟

گفتم : " نه نشنیدم ..." . یه کم من و من کردند و باز دوباره یه کم حاشیه رفتند و گفتند : "  راستی یه چیزی میخوایم بگیم سعی کن درک کنی و بدونی که همه چشمها به تو خیره هست اگه عکس العملی نشون بدی مراسم اصلی که فردا هست و مهمونای زیادی داریم به هم میخوره ... " . گفتم : " خب!! "

گفتند : " راستش....راستش رو بخوای ...میدونی هنوز معلوم نیست شاید اسیر باشه و برگرده ... "

گفتم: " کی ... ؟!! چی میگین ؟!! "

ابراهیم گفت : "... راستش احمد شما هم جزو مفقود هاست ...  بعد تو  ، اون رفت جبهه ... "

گفتم: " کی ؟ احمد؟ آخه اون که همش ۱۵ سالش بود..."

دیدم محمد میگه : " مگه خودت وقتی رفتی چند سالت بود؟ "

اصلا متوجه نشدم که چی میگن ...پس این همه چشمهای قرمز و پلک های ورم کرده و نگاه های نگران...

هرچه زمان میگذشت گلوم سنگین و سنگین تر میشد و چشمم داشت مثل یه کویر شن میسوخت ولی چاره ای جز قورت دادن نبود .

داشتیم میرفتیم سمت خونه که محمد اومد و گفت : " ترو خدا عکس العملی نشون نده . اونا همه ی عکس های احمد رو جمع کردند تا تو چیزی نفهمی . یه امروز رو تحمل کن تا غروب بعدش هرچی بگی و بخوای برات تهیه میکنم تا عقده ت رو باز کنی ".

گفتم : " چشم محمد جان"

رفتیم خونه و توی همون اتاق محمد اینا نمیدونم خوابیدم یا نه ...

صبح که از اتاق زدم بیرون اولین کسی که دم درب با نگاهی مضطرب جلوم ظاهر شد داداش سعید بود ، چند لحظه نگاش کردم و بعد درحالیکه چشمم رو به پاهاش دوختم گفتم : " بگو عکس ها رو بیارن و بزارن سرجاش ..." سرم رو پایین تر آوردم و به جلوی پای خودم چشم دوختم سینه ام رو پر کردم تا هق هق نکنم و چشمام رو باز کردم تا اشکهام رو قورت بدم  ولی چند قطره ای که به زمین چکیده بود رو پرده ای تار فراگرفت ... یه لحظه سرم رو برگردوندم و رفتم یه گوشه ... تو دلم گفتم : " نه این یه خوابه ، الان چشم باز میکنم میبینم که توی آسایشگاه ام ... "

ولی هرچه کردم دیگه نتوننستم سقف لعنتی آسایشگاه رو ببینم......

               

 

                





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 18 شهریور 1392 :: نویسنده : آزاده
پنجشنبه 28 شهریور 1392 06:17 ب.ظ
سلام دخمل خوب!!دلم واست تنگیده یه عالمه!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام بر بسم الله رمز شروع
سلام بر سوره نور
سلام بر روح خدا
سلام بر خامنه ای ارواحنا فداه
سلام بر آزادگان و خانواده محترمشان
سلام بر شما عزیزان خواننده
مدیر وبلاگ : آزاده
پیوندهای روزانه
پیوندها
صفحات جانبی
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ پا به پای آزادگان:






نظر شما در مورد وبلاگ پا به پای آزادگان:






جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :