تبلیغات
پا به پای آزادگان - به فکر فرو رفتم!!
پا به پای آزادگان
ما برآنیم تا نام و یاد آزادگان را زنده نگه داریم
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

وقتی کودکم دوچرخه اش را به پدر داد و گفت: بابا! اینو باید تعمیر کنی , دیگه مثل روزای اول خوب راه نمیره و رفتم!

وقتی چاقوی آشپزخانه کند شده بود و نیاز به تیز کردن داشت به فکر فرو رفتم!

آیا روابطمان کند تر و تکراری نشده است؟ آیا برای بهبود روابط بین فردی به یک تعمیر فوری نیاز نیست؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 25 بهمن 1391 :: نویسنده : فاطمه مهدوی
یکشنبه 15 مرداد 1396 08:16 ق.ظ
Do you have a spam issue on this blog; I also
am a blogger, and I was wondering your situation; we have created some nice practices and we
are looking to exchange methods with other folks, why not shoot me an e-mail if interested.
یکشنبه 20 فروردین 1396 07:43 ب.ظ
What's up to every one, it's truly a nice for me to pay a quick visit
this website, it includes useful Information.
پنجشنبه 26 بهمن 1391 12:35 ب.ظ
شب توی مدرسه ای توی بصره من رو برای بازجویی بردند و ...وقتی برگردوندم دستم رو از پشت بسته بودند و چشمم هم...توی راهرو رو به دیوار نشسته بودم بعدبازجویی ما رو از دوستان مون جدا میکردند تا نتونیم چیزی به هم بگیم ...خیلی تشنه ام بود برعکس روز اسارت دیگه نتونستم تشنگی ام رو مهار کنم و آب خواستم...شلاق کابل به سرم خوردو ..."اسکت..غشمار"
نفهمیدم چی گفت...ولی چند لحظه بعد شئی ای شیشه ای و گرد رو روی لبانم احساس کردم
:انت ترید مای؟!...اشرب!!...
جرعه ی اول بدون حس مزه رفت پایین ..جرعه دوم بوی خاصی رو حس کردم و نصفه و نیمه ریختمش رو زمین...گفتم این چیه ؟ اینکه آب نیست
صدای خنده عراقیه بلند شد و همراه با قهقه مای...مای میکرد و رفت..چندلحظه بعد دوباره جسم شیشه ای گشاد تری رو روی لبم حس کردم لیوان بود رو برگردوندم که عراقی گفت : ...مای...مای من خواستم سربکشم لیوان رو کشید و یه چیزی گفت نفهمیدم ولی انگار یکی بهم گفت میخواد دهانت رو با اب تطهارت بدهد از نجاست شراب
دو و سه بار این عمل باعث شد بدانم که درست است و برای بار چهارم وقتی لیوان را در دهانم گذاشت نگهداشت تا به آرامی به ته لیوان برسم
پنجشنبه 26 بهمن 1391 12:34 ب.ظ
سلام
خوب ، بد زشت
تازه اسیر شده بودیم
شاید دوسه ساعت نمیشد
بیرون سنگرها درحالیکه دستم رو باچفیه ام از پشت بسته بودن روی زمین نشسته بودم
کم کم هوا گرم شد
و تشنگی ...
سربازان عراقی به سنگر تدارکات مون میرفتند و کمپوت و بیسکویت ها رو در می آوردند و می خوردن ...یکی از اونا کمپوت گیلاسی رو باز کرد
آورد جلوی لبم
من سرم رو برگردوندم
دوباره اورد جلوی دهنم
من دوباره رو برگردوندم
شاید هنوز نفهمیده بودم اسارت یعنی چه
سرش رو جلو آورد با دندون قروچه و لبش رو برد طرف گوشم ...گفتم میخواد گوشم رو با دندونش بکنه ولی یه چیزایی در گوشم گفت که من فقط "صدام" رو متوجه شدم و بلند شد رفت حسم میگفت دعا براش نکرد
.
چند ساعت اونجا زیر آتش خودی و دشمن بی دفاع و بی جان پناه موندیم نمیدونم انفجار شدید خمپاره چند قدمی مون رخ داد ولی صداش هنوز تو گوشم سوت میکشه ...و ضربه ای شدید به صورتم ،فکر کردم ترکشه. به بغل دستیم گفتم صورتم خونیه؟ گفت نه ...ناگهان صدای عراقی ها که بالای سرمون روی خاکریز بودن بلند شد ..دست یکی آویزان شده بود و خون ازش مثل جوی پایین میچکید بلافاصله ماها رو بلندکردن و راه انداختن چند قدمی رفتیم یکی از عراقی ها ما رو بست به رگبار حمید قربانی جلوم بود و تیرها رو میدیدم که به کمرش میخورد..هنوز جلوی چشممه
چهارشنبه 25 بهمن 1391 01:30 ب.ظ

سلام دوست من
این گل ها همشون واسه تشکر از وبلاگته
من یکی از طرفداری وبلاگت شدم
یه پیشنهاد هم واسه افزایش بازدیدت دارم
وبلاگت روی توی انجمن وبلاگ نویسان ثبت کن
از وبلاگ من وارد انجمن شو
من امتحان کردم
واقعا جواب میده
رایگانم هست
لینک رو ثبت کن تا طرفدارای وبلاگت زیاد شن
بهم سر بزن منتظرتم
saharbanooo.mihanblog.com
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام بر بسم الله رمز شروع
سلام بر سوره نور
سلام بر روح خدا
سلام بر خامنه ای ارواحنا فداه
سلام بر آزادگان و خانواده محترمشان
سلام بر شما عزیزان خواننده
مدیر وبلاگ : آزاده
پیوندهای روزانه
پیوندها
صفحات جانبی
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ پا به پای آزادگان:






نظر شما در مورد وبلاگ پا به پای آزادگان:






جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :