تبلیغات
پا به پای آزادگان
پا به پای آزادگان
ما برآنیم تا نام و یاد آزادگان را زنده نگه داریم
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

با عرض سلام

ساعات خوشی را برای شما در این وبلاگ آرزومندم.

هدف از راه اندازی این وبلاگ ارسال :

 

مطالب روانشناسی (نویسنده:فاطمه مهدوی)

و دلنوشته های خودم (با عنوان دلنوشته)

خاطرات آزادگان , همسران و فرزندانشان( با عنوان خاطره)

و...می باشد.

در صورت تمایل به برقراری ارتباط با مدیر وبلاگ به بالای صفحه رجوع كنید حتی با اسم مستعار , پاسخ شما  در وبلاگ نمایش داده خواهد شد.

منتظر نظرات  و انتقادات شما عزیزان هستیم.

لطفا در نظرسنجی سمت راست وبلاگ شرکت کنید.

با سپاس فراوان








نوع مطلب :
برچسب ها : افتتاحیه، معرفی،
لینک های مرتبط :
شنبه 14 مرداد 1391 :: نویسنده : آزاده

شاید تا به حال تصاویری از هنرهای دستی آزادگان در اسارت را دیده باشین یکی از این دست سازها گلدوزی و ...بود که خیلی ها راحت میبینند و از کنارش رد میشن
ولی باید یادآور شد که ما توی اردوگاه نه نخ رنگی داشتیم نه پارچه و نه الگو حتی سوزن
این تابلو ها و دست سازها بر پارچه لباسهایی که دیگه قابل پوشیدن نبود و با نخهای رنگی که از حوله کشیده میشد درست میشد
و گیوه ها نیز با نخهایی که از ژاکت های پاره و دور انداختنی و بازیابی و نخ ریسی دوباره نخها، بافته میشد
.

با تشکر از آزاده دکتر حمید حیدری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 23 بهمن 1391 :: نویسنده : آزاده
به روز سیب آوردند و افسر عراقی شروع کرد به اراجیف که این سیبه پوستش رو باید بگیرین و اینجوری بخورین و...بعدش رو کرد به عمو اسکندر اشپزمون که شما از اینا توی ایران خوردین؟ اونم گفت: نه...عراقیه تعجب کرد و دوباره پرسید جدی از اینا نخوردین؟
که عمو اسکندر گفت نه نخوردیم
عراقیه لبخند فاتحانه ای زد و گفت پس شما برای اولین بار توی عمرتون دارین سیب میخورین؟! عمو اسکندر گفت :لا سیدی سیب خوردیم و لی ازین سیبها نخوردیم
عراقیه گفت چطور؟
عمو اسکندر اشاره ای به سیبهای کوچک و پلاسیده و کج و کوله بعضا کرمو کرد و گفت ما این سیبها میندازیم جلوی گاو و گوسفندا مون خودمون نمیخوریم
که عراقیه گفت : چپ غشمار و.....تا خوردش بود زدنش و ....

با شکر ازآزاده عزیز دکتر حمید حیدری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 19 بهمن 1391 :: نویسنده : آزاده
سلام
ایام دهه فجر رو بهتون تبریک میگم
امروز عصر به مناسبت دهه فجر آزادگان و خانوادشون رو در تالار وزارت کشور دعوت کردند با برنامه های خیلی متنوع و جالب.
یکی از برنامه های واقعا زیباشون نمایشی بود که توسط آزاده های عزیز اجرا شد و در مورد اجرای برنامه های دهه فجر در اسارت بود.
دو نکته خیلی جالبی که دیدم و برام خیلی ارزشمند بود رو می خواستم به خدمتتون عرض کنم:
 خواننده انقلابی کشورمون وقتی داشت موسیقی به یاد ماندنی "خجسته باد این پیروزی" رو می خوند یکی از آزاده های عزیز که ردیف جلوی ما نشسته بود آروم گریه می کرد; که بدون شک اشک شوقی بود برای پیروزی انقلابی هست که با ذره ذره وجودمون ساختیمش...
نکته جالب دوم رو وقتی دیدم که نوه ی یکی از آزاده ها حدودا 2 ساله روی صندلی کنار من بازی می کرد.بعدش نماز خوند و   سجده کرد البته روی الله پرچم کاغذی کشورمون به جای مهر...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 18 بهمن 1391 :: نویسنده : آزاده
یکی ماه برای اولین تئاترمان در اسارت تمرین می کردیم و قرار شد که شب عید مبعث اجرا داشته باشیم.
شب عید فرارسید. موضوع تئاتر در مورد عراقی ها بود. اوایل اسارت بود و تجربه کافی در مورد نگهبانی دادن نداشتیم. حدودا 10 دقیقه از شروع تئار می گذشت که دو سرباز عراقی رسیدند و  از آن طرف پنجره به ما نگاه می کردند ;ما هم با آن موضوع جنجال برانگیز در حال اجرا بودیم.به محض این که متوجه شدیم موضوع را عوض کردیم و طوری نمایش دادیم که گویا حضور عراقی ها را متوجه نشده ایم. تئاتر در مورد مطب دکتر و ... شد و تا 20 دقیقه بدون هیچ گونه تمرینی اجرا نمودیم.
نمایش موضوع قبلی هم به بعد موکول شد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 18 بهمن 1391 :: نویسنده : آزاده
سرباز عراقی بنام محمد بود که کرد بود
قد کوتاهی داشت راه که میرفت زانوهاش زیاد خم میشد
و گامهاش هم بزرگ بود شلاقی از جنس کابل کلفت دستش میگرفت و خیلی وقتها اون رو از پشت گردنش روی شونهاش میگذاشت و ساعدش رو طوریکه دستاش از مج از اون آویزان میشد روی کابل قرار میداد
شبیهه چوپون بود برای همین جزو اولین سربازهای عراقی بود که بچه ها براش اسم مستعار انتخاب کردند" شیرو" آره شیرو چوپونی که توی سریال سلطان و شبان بود
یه روز میگفت " سید الرییس (منظورش صدام بود)قدش خیلی بلند و بزرگه و میخواست نشون بده که قدش چقدر بلنده هرکسی که بلند بود و ازکنارش رد میشد رو نشون میداد بعد میگفت : لا لا مو هاذا یعنی این نه از این هم بلندتره چون هیچی رو گیر نیاورد به سقف راهرو اشاره کرد و گفت اگه سیدالرییس بخواد از اینجا عبور کنه باید سرش رو خم کنه
سقف راهرو حدودا"4 متر میشد!!!


با  تشکر از آزاده عزیز دکتر حمید حیدری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 17 بهمن 1391 :: نویسنده : آزاده
حدودا دو روز با قدیمی های اردوگاه آشنا شدیم . البته بعضی از دوستان دوران راهنمایی و همشهری های خود را ملاقات کردیم .
روز چهاردهم دیپلمات های صلیب سرخ جهانی(8 نفر) وارد اردوگاه شدند , ثبت اسامی کردند و به هر کدام کارتی شامل اسم و فامیل و نام پدر و شماره اسارت تحویل می دادند. شماره من 4650 بود یعنی 4650 امین اسیر این جنگ . جای خوشحالی بود که به لیست اسرا در آمده بودیم و عراقی ها نمی توانستند ما را به راحتی بکشند. ثبت اسامی 3 روز به طول انجامید. به هر کدام دو کاغذ دادند.در کاغذ اولی اسم و فامیل و نام پدر و شماره اسارت و نام اردوگاه (موصل 1)  و  در کاغذ دوم وکالت نامه ای برای خانواده فرستادیم. کوتاه نوشتن به دلیل این بود که سریع تر به دستشان برسد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 بهمن 1391 :: نویسنده : آزاده
هر روز فقط دو وعده ( صبحانه و ناهار ) صرف می کردیم و خبری از شام نبود. البته ما مقداری از غذای صبح و ظهر را برای شب نگه می داشتیم.
صبحانه :
1-شوربای عراقی که خیلی ساده ولی خوشمزه بود(از دال عدس و کمی رب و آب تشکیل شده) و البته این غذا در کل دوران اسارت صبحانه ما بود .
در همایشی که در تهران و شیراز برگزار شد همه نوع صبحانه(حتی شوربای اسارت) سرو می شد که  همه مان بدون توجه به بقیه غذاها  آش سارت را انتخاب کردیم.
آش را در یقلوی ( ظرف های از جنس روی و مستطیلی شکل با لبه برگشته به ابعاد 20 سانتی متر در 40 با ارتفاع 5 >>>> لبه های برگشته را صاف کردیم و ارتفاع به 8 رسید)می ریختند برای 10 نفر. البته لازم به ذکر است که در سه ماه اول اسارت داخل استانبولی (تشت) غذا می خوردیم .به  هر نفر  10 قاشق آش می رسید.
2-نصف نان سمون; البته در اواخر اسارت بچه ها پای خود را زیر ترازو گیر می دادند تا وزن را کمتر نشان دهد و به هر کدام 1 نان می رسید.
3-چای شیرین ; طرز تهیه چای به طریق زیر بود:
داخل دیگ, آب را جوش می آوردند به همراه 2-3 بیل شکر و نیم کیلو چای سیاه که داخل گونی بود. آن ها را در سطل های بزرگ دسته دار می ریختند که هر سطل برای 120 نفر بود.به وسیله پارچ پلاستیکی (مختص 10 نفر) داخل لیوان ها می ریختند.البته مزه هر چیزی به جز چای حس می شد.

ناهار:
چلو خورشت سبزیجات; به هر نفر 12 قاشق برنج و  کمی خورشت می رسید. مقداری خمیر نان را خشک می کردیم و داخل غذا می ریختیم تا جبران کمی برنج را بکند.
5 دقیقه بعد آثاری از غذا نبود و ظرف ها کاملا تمییز بودند .شستشو تمام ظرف ها نیم ساعت طول می کشید .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 15 بهمن 1391 :: نویسنده : آزاده
ساعت 9 شب وارد موصل 1 شدیم. داخل آسایشگاه رفتیم. اسمائیل (مسئول اردوگاه ) لباس هایی (دیشداشه عربی و 1 لباس زیر)که بچه ها ی اردوگاه از قبل نگهداری کرده بودند بین ما تقسیم کرد . همه مان بعد از 10 روز خستگی زیاد و چرت های شبانه توانستیم تا نماز صبح بخوابیم(!)
بعد از نماز عراقی ها ما را سرشماری کردند . نوبت رسید به دوش گرفتن.خیلی وقت بود که حمام نکرده بودیم و هیچ وقت تا این حد کثیف نبودیم . به هر کدام یک صابون ارتشی و یک سطل آب برای استحمام دادند...
لباس های جدید را به تن کردیم و وارد آسایشگاه شدیم. قدیمی های اردوگاه به طرفمان آمدند و از اوضاع ایران در سه ماه اخیر (از عملیات رمضان تا محرم)پرسیدند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 14 بهمن 1391 :: نویسنده : آزاده
پدرم در دوران اسارت داخل دو دفتر 40برگ اشعاری سروده بود که متاسفانه عراقی ها آنها را گرفتند و الان فقط چند تاشان در ذهن پدرم مانده است.
یکی از شعر های جالب:

سالی را به زیر پوشی ساختم\ گویا دوازده سوراخ درش یافتم
 چون آن ها را می کردم بر تنم\کوچک سوراخش بود قطر گردنم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 13 بهمن 1391 :: نویسنده : آزاده
نزدیک موصل رسیدیم که ماه روز 15ام, بسیار بزرگ و زیبا نمایان بود . همه توجهشان به ماه بود و در مورد عظمت آن صحبت می کردند که یک سرباز عراقی موضوع را متوجه شد . او گفت ببینید این ماه چون در کشور عراق می باشد بزرگ هست یعنی لطف خدا بوده . شما چرا با کشوری می جنگید که خدا آن را مورد لطف و عنایت خود قرار می دهد؟؟(!) 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 13 بهمن 1391 :: نویسنده : آزاده
غروب روز دهم اسارت از شهربانی العماره خارج شدیم . داخل شهر هلهله ای به پا بود و همان پذیرایی همیشگی مردم مهمان نوازش...
حدودا 12 شب به بغداد رسیدیم , ما را داخل سوله فلزی ارتشی  به سردی یخچال بردند ; نه تنها هیچ پتو و یا وسائل گرم کننده ای نبود بلکه خیلی از بچه ها زیرپوش به تن داشتند . به هر نفر یک نیمرو و یک تکه نان  سمون  دادند که بعد از یک روز گرسنگی واقعا می چسبید!! حدودا 2 ساعت با وجود تمام سختی ها خوابیدیم و ساعت 3 صبح بیدارمان کردند . پس از آمارگیری بچه ها را سوار بر 2 اوتوبوس کردند تا راهی اردوگاه های  موصل شویم. در راه حتی اجازه صبحت کردن به ما نمی دادند و به دلیل خستگی بسیار به خواب رفتیم.نزدیک غروب بود که در مسیرمان از جلو بارگاه امام حسن عسگری و امام هادی عبور کردیم.کشش عجیبی بچه ها را ازصندلی ها بلند کرد و عاشقانه سلام دادند و جواب سلامشان را اشک های از سر خلوص فرزندان خمینی گواهی می داد. بی گمان هرکداممان عاشورایی را گذرانده بودیم ...
اما این عاشورای بی زینب تهفه ای ناقابل بود , پیشکش مظلومیت ائمه ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 12 بهمن 1391 :: نویسنده : آزاده

گوش کردن در گفتگو بیشتر توجه به معناست تا کلمات...

در گوش دادن حقیقی , به ورای کلمات  می رسیم . دست یافتن به گنج انسانی حقیقی که با گفتار  و حرکات آشکار می شود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 12 بهمن 1391 :: نویسنده : فاطمه مهدوی
ما را به داخل شهر العماره بردند. حدود 2/5 ساعت ما در خیابان بودیم.مردم مهمان نواز شهر به ما گوجه پرتاب می کردند البته به جز گوجه از هر چه دم دست بود دریغ نمی کردند(پیاز , سنگ و ...). بعضی از ما گوجه ها را از شدت گرسنگی می خوردیم. حتی یک خانم سوار اتومبیلش بود و صندوق گوجه در صندلی عقب و مدام مثل بقیه پذیرایی می کرد .
لبته یکی از دوستان 5 , 6 تا از گوجه ها رو گرفت و با سرعت و پشت سر هم به صورت همان خانم پرتاب کرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 12 بهمن 1391 :: نویسنده : آزاده
اگه دلت گرفته ...
اگه حس می کنی تنهایی...
اگه فکر می کنی همیشه حقت ضایع میشه...
اگه دیگه کسی تو رو نمی فهمه...
اگه دیگه حوصله هیچ کسی رو نداری...
اگه خوشبختی و خوشی دیگه تو زندگیت وجود نداره ...
اگه...
فقط یه راه برای خلاص شدن از همه این اگه ها هست :
نگاهت رو عوض کن
همین!
به قول سهراب:
چشم ها را باید شست , جور دیگر باید دید...


به خاطر همین هست که مولای ما " امام علی(ع)" می فرمایند :
"ای انسان
    مراقب افکارت باش که گفتارت می شود
         مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود
             مراقب رفتارت باش که عادتت می شود
                 مراقب عادتت باش که شخصیتت می شود
                     مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود"


 ما با دیدگاهمون همه زندگیمون رو می سازیم!
جایی خوندم:

با افکار زیبا زندگی کن چون زندگی به اندازه افکار تو زیباست.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 11 بهمن 1391 :: نویسنده : آزاده
1) تربیت یک جریان خودسازی است تا شکل پذیری
2) در تعلیم و تربیت نباید شتاب زدگی کرد و برعکس نیز نباید تاخیر کرد.
3) مسامحه در تادیب زیان آورتر از مسامحه در تعلیم وی است.
4) کمبود تعلیم را می توان جبران کرد اما تادیب را نمی توان جبران کرد.
5) حس نیت مربی به تنهایی کیفیت مراقبت هایش را تضمین نمی کند بلکه باید از رموز تعلیم و تربیت آگاه باشیم.
6) درشت خوئی با کودکان آنان را افراد ترسو و افسرده بار می آورد.
7) اگر به نوجوانان و جوانان بی توجهی کنیم آن ها از راه های غیر متعارف جلب توجه می کنند.
8) تربیت هر فرد تربیت نشده , امروز دیر و فردا دیرتر است.
9) اصول تعلیم و تربیت کشف کردنی است نه وضع کردنی.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 11 بهمن 1391 :: نویسنده : فاطمه مهدوی
وقتی ماها رو برای بازجویی میبردند کتک مفصلی میخوردیم
عراقی ها وحشیانه میزدند به هر چی هم قسم شون میدادیم حالی شون نبود
یادمه یک روز توی بازجویی یکی از بچه ها رو خیلی میزدند به هر چی قسم شون میداد فایده نداشت از خدا و امام گرفته تا قسم های فارسی مثل "جان مادرت" و....تا اینکه گفت تو رو حضرت عباس نزن...ناگهان دیدیم عراقیه دست نگه داشت..بعدها فهمیدیم گه عراقی ها به حضرت ابوالفضل میگن امام عباس..خیلی ازش حساب میبردند ...میترسیدن ازش...قسم شون میدادی به ابوالفضل و اقا عباس رنگ و روی شون عوض میشد
هرچند خیلی وقتها این قسم هم تاثیری نداشت...
خاطره از آزاده عزیزدکتر حمید حیدری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 11 بهمن 1391 :: نویسنده : آزاده
1- اهداف و مقاصدتان را بنویسید.
2- آن ها را به صورت ماهانه مرور کنید و مورد تجدید نظر قرار دهید.
3- هر صبح اولویت های روز خود را مشخص کنید.
4- برای خودتان زم
ان بسازید , همیشه برای کارهای مهم وقت کافی داشته باشید.
5- کارهای نوبت اول را اول انجام دهید.
6- از خودتان بپرسید چه طور می توانم از وقتم بیشترین استفاده را بکنم؟
7- از کارها لذت ببرید.
8- به موفقیت تکیه کنید.
9- وقتتان را صرف افسوس و احساس گناه نکنید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 10 بهمن 1391 :: نویسنده : فاطمه مهدوی
اولین طلوع
هیچوقت یادم نمیره
یعنی نمیتونم فراموش کنم اولین طلوع اسارت رو
خورشید به آرومی بالا میومد...انگار خجالت میکشید بیاد بالا
همینطور که میومد بالا و گردی صورتش بیشتر میشد دلهره من بیشتر بود
هزارتا اسم براش توی ذهنم گذاشتم
آخرین طلوع
طلوع خونبار
طلوع سختی ها
چرا که حدود یک ساعتی از به بند کشیدن مون گذشته بود و من هم طعم اسارت رو چشیدم
همینطور نگاه میکردم و چشم در چشم هم دوخته بودیم
که صدای چند کماندوی عراقی توجه منو جلب کرد
...با دست به سمت خورشید اشاره میکردند و ...طوریکه به تعدادی با اشاره میگفتند بیاین...ولی من وقتی چشمم رو از خورشید بریدم و به خاکریز دوختم متوجه شدم اونا بچه های خودمون هستند...که برای کمک ما اومده بودند
خیلی نزدیک شده بودند
خیلی تا خواستم لب باز کنم و بگم اینا عراقی هستند و نیاین جلو... خودشون...سنگر گرفتن اونا همزمان شد با شلیک عراقی ها به سمت شون نمیدونم پیشقراولان شون کی ها بودند ولی میدونم جاشون خیلی پیش ما خالیه
باز چشمانم رو به خورشید دوختم صورتش سرخ تر شده بود
شاید زیباترین منظره اون روز طلوع خورشید بود
هرچند طلوعی زیبا نبود
هرچند طلوعی بود که بر آخرین گامهای استوار بسیاری سایه مینداخت
شاید طلوعی بود که هم آن روز را در تاریخ ایثار این مرز و بوم آغاز میکرد
و هم اولین طلوع اسارت من بود
طلوع خورشید بیست و یکم اسفند هزار و سیصد و شصت و چهار یا به روایت دیگر 490191 امین طلوع از تاریخ هجری شمسی

با تشکر از آزاده سرافراز دکتر حمید حیدری






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 10 بهمن 1391 :: نویسنده : آزاده

به نام پروردگارت ... پروردگاری که تو را خلق کرد ... و خلق کرد انسان را ...

بخوان به نام رهایی؛ به نام بلوغ!

بخوان محمد(ص) که تو دلتنگ آدمیان بودی و آرزومند سعادتشان و بعثت تو نقطه عطف خلقت است و تجلی کمال انسان.

دهلیزهای سیاه جهل، از امشب در آفتاب عالم تاب محمدی راهی به سپیده دمان باز خواهد کرد. و تو اکنون که صدای وحی را شنیده ای؛ بی شبهه و سر به اوج؛ صدایی را که شبیه هیچ صدایی نیست؛ بخوان دلیل خلقت کائنات!

اکنون که نشانه های هدایت مندرس شده اند و زمین، سرگردان آخرالزمان خویش است؛ اکنون که آدمیان، این توده های سر درگم، در تلاقی جهل و فساد و عصیان معلق مانده اند؛ اکنون که آیین ابراهیم و موسی و عیسی:، تحریف شده، تکثیر می شوند؛ اکنون که دین در دخمه های دودآلود، خاکستر می شود و موبدان می تازند؛ بخوان به نام پروردگارت که انسان را از خونی بسته آفرید.

بخوان تا مکارم اخلاق به تازگی نفست کمال یابد.

بخوان تا بهترین آیین را برای چشمان تب دار و بی نور بشریت به ارمغان بیاوری.

بخوان تا تاریخ متحول شود و تاریکی که در تن انسانیت زوزه می کشد، از میان رخت بربندد.

...

اینک امین وحی، بار آسمان بر دوش، استوار می آید تا کودک بشریت را در آغوش مهر و عطوفت دین قرار دهد و زندگی های مسخ شده مردمان را با فطرت آشنایی دهد.

اینک لحظه ای است که انسان دیگر بار امیدوار می شود به رهایی، رستن، شکفتن و پیوستن.

اینک بعثت، فانوس روشنی است که کوچه های تاریک انسانیت را روشن و انسان ها را به سر منزل مقصود هدایت کرد.

خواندن محمد(ص) سرآغاز فلاحی است که انسان را از نو خلق کرده و انسانیت، نفسی تازه می کند.

زمین جان می گیرد و مرز میان مُلک و ملکوت کوتاه می شود.

اینک بشر از شجره قرآن، میوه های آسمانی می چیند و از این نردبان تا دیدار خدایش بالا می رود.

اینک تباهی ممتد که در جان ها رسوب کرده بود، به نقطه انجماد خواهد رسید.

آفرینش به فطرت نخستین خویش باز خواهد گشت که بعثت، فطرت برانگیز و جانبخش و خودآموز است.

مبعث، نوید تزکیه آدمی از زشتی هاست و جاری کننده چشمه ایمان و عدالت در کویر خشک زمین.

نعمت خدا بر بشریت است و منت پروردگار بر انسان ها! ....

هزار هزار گلبرگ صلوات تقدیم چشمان مهربانت یا محمد(ص)، که با آه یتیمی دردمند، به نمناکی باران می نشیند.

هزار هزار گل ناز صلوات تقدیم لب و دندان مبارکت که با سنگ کینه جاهلان مشرک، خونین شد اما به نفرین باز نشد.

هزار هزار گل محمدی با عطر صلوات تقدیم تو ای نگار مکتب نرفته که خواندی إقرأ و ربّک الأکرم را و این سان بشریت را بر بلندترین قله های انسانیت جای دادی تا ملائک دریابند معنای إنّی أعلم مالاتعلمون را ...

منبع:www.hawzah.net






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 10 بهمن 1391 :: نویسنده : آزاده


به هفدهم ربیع دو ماه تابان

ز تارک سپهر دین و ایمان

براى دادن پیام جانان

دمیده با سراج لطف یزدان






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 9 بهمن 1391 :: نویسنده : آزاده
ساعت 4 عصر اسیر شدیم. ما را به شهربانی العماره بردند و نماز مغرب و عشا رو با وجود بدن های  خون آلودمان خواندیم.زمان شام رسید و برای هر 20 نفر یک مجمع(سینی بزرگ ) برنج و خورشت(بهترین غذای دوره اسارتمان) آوردند .برنج ها به رنگ خون هایمان در آمده بودند ولی چاره چه بود؟؟!!
بعد از شام همه مان (60 نفر) را در اتاق 15 متری انداختند. نمی توانستیم حرکت کنیم و با ناله ی زخمی ها و در حالت نشسته کمی چرت زدیم. در آن حال تنها آرزویمان مرگ بود.آخر شب از شدت فشار یکی از دوستانمان به شهادت رسید.
صبح در را اتاق را باز کردند ولی هیچ کس نمی توانست حرکت کند و بیرون برود. 4 نفر از اسرا را بیرون کشیدند و بقیه هم با بدنی خشک و به سختی از اتاق خارج شدند...( ادامه دارد)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 9 بهمن 1391 :: نویسنده : آزاده
توی کتابی خوندم:
اگر می خواهی گذشته ات را بشناسی به امروز نگاه کن.
اگر می خواهی آینده ات را بدانی به امروز نگاه کن.
(پاماسابهاوا)

این جمله اهمیت زمان حال رو مشخص میکنه که همه زندگی ما به این الان هایی که داریم بستگی داره.
به خاطر همین هست که خدا همیشه راه بازگشت رو برای بنده های فراموش کارش باز گذاشته و می خواد که ما هم از همین الان شروع کنیم.
سال پیش از طرف دانشگاه رفتیم اردوی راهیان نور. داخل حسینیه شهید همت بعد از نماز یکی از فرمانده های جنگ برای ما صحبت می کردند و یک خاطره تکان دهنده ای رو برامون توضیح دادند که محتواش از این قراره :
یه روز صبح یه جوون رو دیدم که پشت در اتاقم ایستاده بود ولی من جلسه داشتم.بعد از ناهار و نماز دوباره اون جوون رو پشت در اتاق دیدم.اصرار داشت که باهام صحبت کنه. با کلی خجالت  و گریه کنان از خودش گفت و اینکه  به قول خودش هیچ گناهی نبود که نکرده باشه و حتی 1 بارم نماز نخونده. خلاصه یه اخراجی به تمام معنا.می گفت که آیا راهی هست که برگرده؟می تونه شهید بشه؟ منم گفتم که خدا توبه پذیره و تلاشت رو  بکن و ...
یه عملیات بعد از اون گفتگو داشتیم و اون جوان تو همون عملیات شهید شد.وقتی به مادر پیرش خبر دادیم باورش نمیشد که پسرش اینقدر متحول شده.ابراز خوشحالی می کرد که بعد از اون همه گناه پسرش عاقبت به خیر شده.
این شهید می تونست که به راه اشتباه قبل ادامه بده ولی فقط با امیدواری از امروزش استفاده کرد.
 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 9 بهمن 1391 :: نویسنده : آزاده

پست روانشناسی امروز در مورد تفاوت افراد موفق و ناموفق هست که هر کسی (با توجه به مختار بودن انسان ها) می تونه تو هر  دسته ای که بخواد جا بگیره!!

 

افراد موفق :

- می گویند من زندگی خودم را می سازم.

- بر روی فرصت ها تمرکز می کنند.

- افراد پیروز را ستایش می کنند.

-با آدم های مثبت معاشرت می کنند.

-بر خلاف ترس خود دست به عمل می زنند.

- در حال رشد و یادگیری هستند.

 

افراد ناموفق:

-زندگی من تصادفی پیش می رود.

-بر روی موانع متمرکز می شوند.

-از آدم های پیروز بیزار و متنفرند.

- با آدم های منفی معاشرت می کنند.

- به ترس اجازه می دهند متوقفشان کند.

- فکر می کنند همه موارد را می دانند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 9 بهمن 1391 :: نویسنده : فاطمه مهدوی

جلسه مشاوره گروهی امروز در مورد سوالات زیر بوده است که با بحث گروهی به آن ها پاسخ داده شد:

1 - هدف خانواده ما چیست؟

2- ما خواستار چه نوع خانواده ای هستیم؟

3- قصد داریم چه کارهایی انجام دهیم؟

4- چه احساسات و عواطفی را می خواهیم در خانواده ابراز کنیم؟

5- دوست داریم با هم دیگر چه روابطی داشته باشیم؟

6- چگونه می خواهیم با یکدیگر گفت و گو کنیم و روابطمان با دیگران چگونه باشد؟

7- چه کارهایی حقیقتا برای خانواده ما مهم است؟

8- مقدم ترین اهداف خانواده ما کدامند؟

9- توانایی ها ,  استعداد ها و قریحه های بی همتای اعضای خانواده کدامند؟

10- مسئولیت های هر یک از اعضای خانواده کدام است؟

11- اصول و قواعدی ارا که دوست داریم خانواده مان از آن پیروی کنند , چه هستند؟

12- قهرمان های ما چه کسانی هستند؟چه خصوصیاتی در آن ها هست که ما آن را دوست داریم؟

13- چه خانواده ای به ما الهام می دهند و ما چرا آن ها را تحسین می کنیم؟

14- چه طور می توانیم به عنوان یک خانواده به جامعه کمک کنیم و به سوی خدمتگذاری بیشتر هدایت شویم؟

 

و در آخر" از قلبتان با سعی تمام محافظت کنید که محصول زندگی از آن نشات می گیرد."





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 8 بهمن 1391 :: نویسنده : فاطمه مهدوی
در بیمارستان سلیمانیه یک افسر ارشد عراقی به نزد ما آمد،علی حضرتی آن روز کلاس سوم راهنمایی (همشهری بنده،بجنوردی ترک زبان مثل من)بود.حجت ا... گرجی دانش آموز سوم دبیرستان از لرستان شهر ستان ازنا(پزشک)،افسر عراقی از آنها سوالات تفرقه آمیز می پرسید وآن دوعزیز جواب هایی درست اما به اندازه دانسته های خود می دادند.مثلا از علی پرسید چرا در ایران علیه ترک ها لطیفه زیاد ساخته اند وفارس ها از ترک بودن ابا دارند. از حجت پرسید چرا حکومت شما برای لرها ارزش واعتباری قائل نیست. وگیلانی هارا انسان هایی ساده لوح می دانند.قبل از اسارت دبیر رشته علوم انسانی (تاریخ،جغرافی،ادبیات عرب وفارسی)بودم.با توجه به مطالعاتی هم که داشتم از افسر عراقی خواستم به نزد من بیاید تا پاسخ سوالاتش را بدهم.دقایقی توضیحاتی برایش دادم به من گفت تو عقلت نمی کشد.گفتم من معلم هستم گفته هایم تماما پایه ی علمی وتحقیقی دارداما شما چون نمی خواهیدقبول کنید نمی پذیرید.وسوالاتتان با انگیزه تخریب وتفرقه انداختن بین مامی باشد.
چندکلمه ی رکیک حواله ما کرد واز بیمارستان خارج شد.

با تشکر از آزاده عزیز علیرضا محمودی مظفر




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 8 بهمن 1391 :: نویسنده : آزاده
روز دوم اسارت ,عراقی ها ثبت اسامی را انجام می دادند.
نوبت یکی از دوستان شد.
سرباز عراقی : شینو اسمک (اسمت چیه؟)
- یدالله
-لقب (فامیل؟)
-اکبری
- شینو اسم ابوک(نام پدر؟)
-مرده(فوت شده)
فردای اون روز زمان آمارگیری اسامی رو می خوندند.نویت به یدالله رسید.
سرباز عراقی :یدالله اکبری مرده
 که بعد از اون همه غم و سختی باعث شد بچه ها بخندند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 8 بهمن 1391 :: نویسنده : آزاده
یه روز یه ترکه ....نه!
یه روز یه لره ...نه!
یه روز یه فارسه...نه!
یه روز یه اصفهانیه ...نه!
.
.
.

یه روز یه ترکه اسمش ستارخان بود ،یا نمی دونم شایدم باقرخان ،

خیلی شجاع و باهوش بود یکه و تنها از پس ارتش مرکزی بر اومد .

جونش رو کف دستش گذاشت وسرباز راه مشروطیت شد.

 

یه روز یه رشتیه اسمش میرزا کوچک خان بود وخیلی شجاع بود ،

همراه مردم استانش جلوی ارتش شوروی و بیگانه ایستاد تا

نتوانندخاک کشورمون رو اشغال کنند و خودش رو فدای میهن کرد.

 

یه روز یه لره اسمش آریو برزن بود وقتی اسکندر ومتجاوزان به

 کشور ایران حمله کردند با سپاه کم جلوی سپاه بزرگ مقدونی

ایستاد و وقتی همه ی سپاهش کشته شدند خودش تنها

تااخرین ذرّه خونش مقاومت کرد.

یه روز یه اصفهانی اسمش خرازی بود که فرماندگی لشکر

یه جنگ ناعادلانه ای را به عهده داشت و تا آخرین نفس جنگید

و جانبازی کرد .کسی که نذاشت ذره ای از خاک وطنش به

دست دشمن بیفته!

.
.
.

یه روزما همه با هم بودیم . . . ترکه ، رشتیه ، لره ، فارسه ،

آبادانیه ،کرده و. . . ما با هم دوست بو دیم تا اینکه دشمنان رمز

 دوستی ما رو کشف کردند و سعی کردند قفل دوستی ما روبشکنند .

(یه قسمتایی رو خودم به متن اصلی اضافه کردم)






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 8 بهمن 1391 :: نویسنده : آزاده
یادمه وقتی خیلی بچه بودم (زیر 6 سالم بود)یه موقع هایی مامانم برام سخت گیری می کرد (البته الان می فهمم که چقدر به نفعم بوده) و من احساس تنهایی می کردم , این که کسی دوستم نداره و جای من  تو این خونه نیست .سبد سفید کوچولوم رو بر می داشتم و دنبال وسایلم می گشتم :عروسک , یه دست لباس و...
با خودم فکر می کردم کجا برم؟؟!! به خاطر همین به خونه مامان بزرگم که روبروی خونمون بود نقل مکان می کردم.

الان هم بعضی وقتا احساس تنهایی می کنم .از سخت گیری زمونه (که احتمالا به نفعمه) اما این دفعه به خونه خودمون پناه میارم  ,کنار خانوادم .
با خودم فکر می کنم:اسیرای  سه دهه پیش چه کار می کردند؟؟ وقتی خاطرات بابا و دوستاش رو می شنوم واقعا به خودم میام که چقدر خوشبختم و زندگی راحتی رو دارم.
برای این که یه نوجوون 15 ساله باید  8 سال از بزرگ شدنش رو  پشت میله های اسارت بگذرونه , اینکه وقتی خبر آزادیش رو می شنوه نمی تونه باور کنه تا اینکه به مرز برسه و پرچم کشورش رو ببینه , اینکه کلی شکنجه اش کنند بعدش با لبخند بین دوستاش حاظر بشه , اینکه یه نفر نگران زن و بچش تو کشورش باشه و...

سختی من چیه؟؟اصلا به چشم میاد؟!!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 8 بهمن 1391 :: نویسنده : آزاده
سلام
امیدوارم که شاد و پاینده باشین!
از امروز سعی می کنم که بیشتر از خاطرات پدرم و دیگر آزاده های عزیز در وبلاگ استفاده کنم.


یکی از خاطرات ناراحت کننده از این قرار هست:
حدودا 60 نفر با هم اسیر شدیم.
12 نفرمون زخمی بودیم و حال همه خیلی بد بود.
هیچ دکتری نبود که بیاد به زخمی ها رسیدگی کنه و البته عراقی ها براشون مهم نبود.
هر چقدر تلاش کردیم نتیجه نداد تا این که یکی از بچه ها از زخم دستش کرم در میومد و روی دستش حرکت می کرد.
وقتی این وضعیت رو به عراقی ها نشون دادیم بالاخره دکتر فرستادن!!





نوع مطلب : آزادگان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 7 بهمن 1391 :: نویسنده : آزاده
1- برای صداقت با خودمان و دیگران ارزش قائل می شویم.
2- محیطی ایجاد می کنیم که هر یک از ما بتوانیم در دستیابی به اهداف زندگی مان حمایت و تشویق شویم.
3- استعداد ها و شخصیت بی مانند هر یک از اشخاص را می پذیریم و به آن ها احترام می گذاریم.
4- فضاهای شاد , دوست داشتنی و مهربانانه را افزایش می دهیم.
5- برای رسیدن به جامعه ی بهتر ,از خانواده حمایت می کنیم.
6- با درک کردن , صبر و بردباری را در خود ایجاد می کنیم.
7- همیشه تعارضات را با دیگران حل و فصل می کنیم و خشم خود را پرورش نمی دهیم.
8- درک خود را نسبت به ذخایر زندگی افزایش می دهیم.





نوع مطلب : روان شناسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 7 بهمن 1391 :: نویسنده : فاطمه مهدوی


( کل صفحات : 12 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ

سلام بر بسم الله رمز شروع
سلام بر سوره نور
سلام بر روح خدا
سلام بر خامنه ای ارواحنا فداه
سلام بر آزادگان و خانواده محترمشان
سلام بر شما عزیزان خواننده
مدیر وبلاگ : آزاده
پیوندهای روزانه
پیوندها
صفحات جانبی
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ پا به پای آزادگان:






جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :